قاشق داماد سوریه دیرالزور تروریست ها

قاشق: داماد سوریه دیرالزور تروریست ها سپاه پاسداران ابوبکر البغدادی گروهک تروریستی داعش اخبار سیاست خارجی

گت بلاگز اخبار بین الملل تصاویر ، دخترانی که عاشق داعشی‌ها می‌شوند

قتل عام فرودگاه نظامی طبقه چیز دیگری بود. ۲۰۰ سرباز سوری را برهنه و به صف کرده، بعد با شلیک مستقیم به پشت سر همه را قتل عام کردیم.

تصاویر ، دخترانی که عاشق داعشی‌ها می‌شوند

دخترانی که عاشق داعشی ها می شوند/تصاویر

عبارات مهم : زندگی

قتل عام فرودگاه نظامی طبقه چیز دیگری بود. ۲۰۰ سرباز سوری را برهنه و به صف کرده، بعد با شلیک مستقیم به پشت سر همه را قتل عام کردیم.

در رقه بودم، داستان «ابو زکریای داعشی» است ‏که دل در گرو «داعش» به امید زندگی در «جنت» این دنیا به ‏‏«شام» سفر می کند. ولی یک سال بعد در می یابد، بهشتی که به دنبال آن بوده، جهنم هولناکی است که باید خیلی سریع خود را خطراتش نجات دهد.

تصاویر ، دخترانی که عاشق داعشی‌ها می‌شوند

پس با جا زدن خود به دامادی که جهت آوردن عروس اش راهی روستایی مرزی در شمال سوریه می شود، خود را به مرزهای ترکیه می رساند و از آنجا به تونس باز می گردد.

در بازگشت به تونس با «هادی یحمد»، نویسنده تونسی آشنا می شود که کتابی راجع به داعش نوشته بود و حالا درصدد تالیف کتاب دوم بود. ابو زکریای داعشی تصمیم می گیرد، روایت یک ساله خود در جنت این دنیایی داعش را نقل کند. «یحمد» نیز خاطرات ابو زکریا را بعد از تنظیم و ویرایش، به صورت کتابی چاپ و منتشر می کند.

قتل عام فرودگاه نظامی طبقه چیز دیگری بود. ۲۰۰ سرباز سوری را برهنه و به صف کرده، بعد با شلیک مستقیم به پشت سر همه را قتل عام کردیم.

در ادامه جوان فریب خورده نحوه سفر از لیبی به ترکیه و در ادامه سوریه را نقل می کند و از زنی به نام «ام مهاجر» یاد می کند که بدون او نمی توانست، پای به سرزمین شام بگذارد.

اولین ضربه را برسر مرزها دریافت، می کند، هنگامی که داعش هویت مهم اش را سلب کرده، از وی می خواهد، ضمن به خاک سپردن آن هویت، به هویت نامأنوس تازه خو بگیرد.

«ابو زکریا» در ادامه از تشریفات اداری ورودش به سرزمین شام و پیوستن به داعش و تلاش سرکردگان این گروه بر جذب عنصرهای انتحاری تا خوشگذارنی سه هفته ای در مناطق تفریحی و سیاحتی شهر «طبقه» به عنوان تدارک جهت حمله به «تدمر» و خاطراتش از نبردهای شمال استان حلب و همچنین سقوط تدمر می گوید و اینکه بعد از تحویل تدمر به کتیبه های مسئول به سرعت راه رقه را پیش می گیرد.

تصاویر ، دخترانی که عاشق داعشی‌ها می‌شوند

در رقه از روزهایی که پشت سر گذاشته می گوید، از روابط حاکم بین عنصرهای داعش و اینکه در این دیدارها متوجه تحول بزرگی در شخصیت دوستان خود می شود، اینکه تبدیل به حیوان های متوحشی شده است اند که سرتا پای آنها را غرور و تکبر فرا گرفته است.

و حالا ادامه داستان:

قتل عام فرودگاه نظامی طبقه چیز دیگری بود. ۲۰۰ سرباز سوری را برهنه و به صف کرده، بعد با شلیک مستقیم به پشت سر همه را قتل عام کردیم.

سرانجام تسلیم پافشارها شدم و در دوره های آموزشی نظامی و مذهبی که داعش جهت عنصرهای خود برگزار می کرد، شرکت کردم. در دوره های دینی درس هایی راجع به توحید، ایمان، تکفیر، مبارزه با مرتدین، اطاعت از ولی امر و اطاعت ممتنعه یاد دادند. از کلاس ها تا جایی که می توانستم، فرار می کردم، چون اعتقاد داشتم، نیازیی به این آموزش ها ندارم.

یکی از شاخصه های این کلاس ها، بحث و مناقشات شدیدی بود که بین شرکت کنندگان از جمله عنوان تکفیر انجام می شد. مناقشه شدید یکی از دوستان تونسی ام با یک ازبکی که در مدارس وهابی سعودی تحصیل کرده بود، را به یاد می آورم.

تصاویر ، دخترانی که عاشق داعشی‌ها می‌شوند

دوره آخر یافت. امتحان دادیم و جمعی از ما بیعت گرفتند. هیچ چیز برایم اهمیتی نداشت، فقط می خواستم به رقه و جمع دوستانم بازگردم. بعد از آخر دوره شرعی، آموزش نظامی را شروع کردیم که در یک کارخانه گاز برگزار می شد.

کارخانه در مکانی دور افتاده واقع شده است بود و چون از حملات هوایی در امان بود، آموزش ها در سالن بزرگ کارخانه برگزار می شد. در این دوره کار با سلاح هایی مثل هفت تیر، کلاش، ارپی جی وغیره را یاد گرفتیم.

خوشبختانه طی دوره در معرض حمله ای قرار نگرفتیم. شاید یک علت آن مصادف شدن دوره با عملیات کوبانی بود که نگاه ها را به سمت این شهر جلب کرده بود.

طی دوره هر از چندگاهی یکی از امرای داعش می آمد و سراغی از ما می گرفت، می خواست بداند، توان شرکت در نبردها یا عملیات های انتحاری را داریم؟ تمایلی به شرکت در عملیات انتحاری نداشتم، ولی میل به داشتم، به خطوط مقدم رویارویی اعزام شوم.

وقتی یکی از امرای تونسی متوجه شد، جهت رفتن به نبردهای کوبانی داوطلب شده است ام، به سرعت با من تماس گرفت. آن وقت به همراه دیگر داوطلبان اعزام به یکی از مقرهای اعزام داعش انتقال یافته شده است بودیم.

با من تماس گرفت و با لهجه تونسی گفت: «معلومه چیکار میکنی؟ اصلا می دونی، کوبانی چه خبره؟ سریع انصراف بده، برگرد، رقه». منظورش از این حرفاها را نفهمیدم، تا اینکه در آن شرایط بسیار سخت در کوبانی قرار گرفتم.

نبرد کوبانی را باید فقط کشتار عمدی مهاجرین به وسیله داعش توصیف کرد که داعش عمدا ۴ هزار مهاجر از زبده ترین عناصرش را به قربانگاه کوبانی فرستاد و همه آنها را به کشتن داد.

طی دوره آموزش اگرچه با دوستان جدیدی آشنا شدم، ولی نمی دانم، آیا همچنان احساس تنهایی و غریبی می کردم. دو ماه از ورودم به رقه می گذشت. دلم جهت خانواده ام، بخصوص مادرم تنگ شده است بود. هر وقت با خودم تنها می شدم، اندوهی عمیق سراسر وجودم را گرفته بود.

هوا که تاریک می شد، به جنگل کوچک اطراف کارخانه پناه می بردم. پشت یکی از درختان پنهان می شدم. با چنان سوزی از عمق وجودم گریه می کردم و اشک می ریختم که قبلا در خود سراغ نداشتم.

مرتب خودم را سرزنش می کردم، چه شد، به اینجا آمدم؟ اصلا آیا به اینجا آمدم؟ آیا از مادرم جدا شدم؟ هرچه بود، فشار معنوی شدیدی را تحمل می کردم؟ به سرزمین خلافت آمده بودم، ولی با ارزش ترین چیزی که در دنیا داشتم، مادرم، را از دست داده بودم. باورم نمی شد، دیگر نمی توانم او را ببینم.

اینگونه بود که تمام حس خوش حالی و خوشحالیم از اینکه به رقه آمده بودم، با به یاد آوردن مادرم به غمی بزرگ و رقه به سرزمینی غریب و بیگانه تبدیل می شد.

بعد از یک ماه و نیم دوره آموزش نظامی آخر یافت. در آخر دوره به هریک از ما ۲۰۰ دلار تشویقی پرداخت کردند. بعد از آن نیروها را بین کتیبه های داعش تقسیم کردند. به من دستور داده شده است بود، خود را به «کتیبه سیف الدوله» معرفی کنم که یکی از ده ها کتیبه داعش بود.

برخلاف گردان های ولایت های داعش مانند گردان رقه، حلب، موصل وغیره که عنصرهای آن از اهالی منطقه و بومی بودند، عنصرهای کتیبه های داعش را مهاجرین تشکیل می دادند.

کتیبه سیف الدوله، متشکل از ۲۰۰ عنصر مسلح، یکی از بارزترین کتیبه های داعش بود که جهت مدتی «ابو یحیی العراقی» و سپس «ابو عمر الشامی» فرماندهی آن را برعهده داشتند و از آنجا که مورد توجه بسیار شورای مشورتی داعش بود و همواره از عالی ترین امکانات و مهمات برخوردار بود.

هر کتیبه هنگام جنگ به چندین سریه متشکل از ۱۲ نفر مشمول بر سریه نفوذی ها، سریه تجهیزات سنگین، سریه لجستیکی و پشتیبانی و سریه پیاده نظام تقسیم می شد. در کتیبه سیف الدوله افراد به آسانی می توانستند، موقعیت خود را در سریه ها عوض کردن دهند.

مخالفتی با پیوستن به سریه سیف الدوله نداشتم که عنصرهای نخبه داعش را دربر می گرفت، ولی زیاد دوست داشتم، در کنار دوستانم در رقه باشم. به همین علت پیوستن به کتیبه سیف الدوله را جدی نگرفتم و با دوستانم به دیدن شهرهای متفاوت در تصرف داعش از جمله موصل ادامه دادم. خیلی دوست داشتم، موصل را از نزدیک ببینم.

بعد از نماز صبح به همراه دوستانم سوار نفربری شدم که به جز ما، قرار بود، شماری از مربیان نخبه داعش را به موصل انتقال دهد. آنها قرار بود، در پایگاه ها و مراکز نظامی داعش دوره های آموزشی دایر کنند.

از مسیر «سنجار» به موصل رسیدیم. در ورودی شهر تابلویی بزرگ توجه ما را به خود جلب کرد. روی آن «به ولایت نینوی، در دولت اسلامی(داعش) خوش آمدید» نوشته شده است بود.

سفر به موصل یکی از عالی ترین خاطراتم طی حضورم در صفوف داعش و زندگی در رقه بود. در یکی از منزل های موصل اقامت کردیم. این از شاخصه های منزل های موصل بود که به ظاهر خیلی راحت نشان می دادند، ولی در داخل مجهز به تمام انواع وسایل رفاهی بودند.

مالکان این منزل ها افسران، پزشکان، وکلا و تجار و بازرگانان موصل بود که بعد از سقوط شهر، منزل های آنها به وسیله داعش مصادره شد و در اختیار مهاجرین و عنصرهای بدون مسکن قرار گرفت.

همچنین منزل های شیعیان و مسیحیان موصل نیز بعد از آواره شدن یا بیرون راندن صاحبان آنها نیز مصادره و جهت اداره آنها و دیگر شهرها و مناطق استان نینوی، اداره املاک و اموال غیرمنقول داعش در موصل دایر گردید.

اولین چیزی که در موصل توجه مرا جلب کرد، تعداد بیشمار بیلبوردهای تبلیغانی بود که در آنها از مردم به اقامه نماز و عدم کشیدن سیگار و زنان را به حفظ پوشش و زدن نقاب دعوت می کرد.

برخلاف رقه و دیگر شهرهای تحت تصرف داعش، در موصل سختگیری چندانی نسبت به پوشش زنان نمی شد و در مواردی چشمان زنان و دخترانی که در سطح شهر درحال تردد بودند، کاملا مشاهده می شد.

طی گشت و گذار در بازارهای موصل خریدهای یکی از دوستان الجزایریم توجه ام را جلب کرد.برایم تعریف کرد که آنها را به عنوان سوغاتی جهت کنیزی «ایزدی» از اهالی «زمار» از توابع «سنجار» می خرد که به او هدیه داده شد و اکنون در منزل اش زندگی می کند.

داستان های بسیار و عجیب و غریبی راجع به زنانی که به وسیله داعش به اسارت گرفته شده است و به عنوان کنیز به عنصرهای این گروه هدیه شده است یا خرید و فروش شده است بودند، نقل می شد، از زنانی که مورد انواع بد رفتاری ها و سوء استفاده ها قرار می گرفتند تا آنهایی که عاشق خریدار و مالک خود می شدند و التماس می کردند، آنها را به کسان دیگری نفروشند و در منزل خود نگهداری کنند.

یک سال قبل از پیوستنم به داعش، بعد از تصرف سنجار و به اسارت گرفتن صدها زن ایزدی، داعش به عنوان غنیمت جنگی تعدادی از آنها را بین عنصرهای شرکت کننده در این نبرد توزیع کرد.

دیوان غنایم نیز اقدام به فروش یک پنجم این زنان به عنصرهای داعش کرد که به قیمت های متفاوت خرید و فروش می شدند. قیمت کنیزهای کم سن حدود ۱۲۰۰۰ هزار دلار بود. مابقی هم برحسب سن و متاهل و مجرد بودن یا قشنگی و عدم قشنگی قیمت گذاری می شدند.

برخی از این زنان ایزدی موفق به فرار شده است و آنچه بر سرشان رفته بود، را به گوش دنیا رسانده بودند. اکتبر ۲۰۱۴ داعش جهت نخستین بار به اسارت این زنان طی مقاله ای تحت عنوان «احیای برده داری پیش از قیام قیامت» که در شماره ۴ مجله «دابق» منتشر شد، اذعان کرد.

واقعیت این بود که تنها بخشی از مهاجرین از جمله الجزایری ها که وضع مالی خوبی داشتند، خریدار کنیزها بودند، مابقی استقبال چندانی از این زنان نکردند، چون نیازی به آنها احساس نمی شد.

داعش در تمام مناطق تحت تصرفش اقامتگاه هایی را دایر کرده بود که در آن زنانی که می درخواست کردند به این گروه ملحق شوند، نگهداری می شدند و فقط بعد از ازدواج بود که می توانستند، از اقامتگاه خارج شوند. از جهتی آنها موظف بودند، نیازهای عنصرهای داعش را نیز تامین کنند، می توان گفت، زندگی آنها با زندگی در زندان تفاوت چندانی نداشت.

پس از بازگشت از موصل خود را به کتیبه ام معرفی کردم. داعش خیلی تلاش می کرد، زمینه ادغام و اختلاط مهاجرین که هر کدام از گوشه ای به این گروه پیوسته بودند، را فراهم کند. ولی بیفایده بود، به عنوان نمونه من نتوانستم با مهاجرین غیرتونسی به خصوص، در کتیبه ای که خدمت می کردم، رابطه برقرار کنم.

اولین فرمانی که بعد از پیوستنم به کتیبه سیف الدوله رسید، حرکت به سمت عراق جهت شرکت در عملیات تصرف شهر «حدیثه» بود. باید از مسیر البوکمال و دیرالزور سوریه خود را به شهر «هیت» عراق می رساندیم و آنجا مستقر می شدیم.

مسیر طولانی بود و علاوه بر اینکه باید به صورت پراکنده حرکت می کردیم، مجبور بودیم، در مواقعی که شرایط مناسب نبود و عدم جلب توجه هواپیماهای شناسایی، بین راه در پایگاه ها و مواضع داعش توقف می کردیم.

شهر «قائم» آخرین و خطرناکترین ایستگاه در مسیر هیت بود. بزرگراه قائم – هیت بیابانی باز و هموار بود که نشانه گرفتن ما را به امری بسیار راحت و ساده تبدیل می کرد.

ما را به گروه های ۱۲ نفره تقسیم کردند که با فواصل زمانی خاص به هیت انتقال یافته می شدیم. چوپان ها و تجار که در واقع نیروهای تجسس داعش بودند، بزرگراه را شلوغ می کردند تا انتقال ما بدون خطر صورت گیرد.

به هیت که رسیدیم، در مواضع و پایگاه های داعش تقسیم شدیم. احساسات متناقضی داشتم. بیم و امید. دوست داشتم، در نبردها شرکت کنم، ولی چیزی در درون مانع می شد.

به هرکس می رسیدم، از تجربه اش طی شرکت در نبردها پرسش می کردم. چند بار داعش به الحدیثه حمله کرده بود، ولی شکست خورده بود. الحدیثه به نقطه کور داعش تبدیل و باعث شده است بود، «محمد العدنانی»، سخنگوی داعش منشتر شدن پیامی صوتی علنا جهت عشیره «الجفایفه» که تاکنون حملات این گروه جهت تصرف شهر را دفع کرده بودند، خط و نشان کشید و وعده داد، انتقامی سخت از آنها خواهد گرفت.

اما چند ساعت مانده به شروع عملیات، ناگهان دستور لغو عملیات و عودت کتیبه سیف الدوله به شام جهت شرکت در عملیاتی بزرگ داده شد. نفس راحتی کشیدم. دوباره به رقه و نزد دوستانم بازمی گشتم.

زندگی در رقه را روزها با مشغول کردن خود به انجام کاری در این اداره و آن اداره داعش که به آن دیوان می گفتند، سپری می کردیم و بعداز ظهر تا پاسی از شب را با دور هم بودن و از این در و آن در سخن گفتن و مراسم خوش حالی گرفتن به صبح می رساندیم.

طی مراسم خوش حالی ها قربانی ها و کباب ها را فراموش نمی کردیم. مسئولیت تهیه قربانی ها با دوستم، ابو الشهید بود که بین مردم محلی نفوذ داشت. در نشست هایمان راجع به موضوعاتی مثل کشت و کشتار کسانی که آنها را مرتد و کافر می دانستیم، اجتناب می کردیم.

به بهانه عدم ریا و تظاهر حکایت های قتل و کشتار و جنگ و خونریزی که تونسی ها در آن سرآمد بودند، مسکوت می ماندند. آنها در نبردهای بسیاری شرکت کرده و چه خون ها که نریخته بودند.

در میان این نبردها، نبرد تصرف فرودگاه نظامی «طبقه» در ۱۴ ماه مه ۲۰۱۴ حکایت دیگری بود.قتل عام طبقه، کشتاری تاریخی بود که طی آن بیش از ۲۰۰ سرباز سوری در میان تکبیرها و هلهله ها قتل عام شدند و تونسی ها سرآمد این کشتار بودند.

آن روز را به یاد می آورم. سربازان سوری پا برهنه بودند، همه برهنه کردند، هیچ لباسی به تن نداشتند. بعد آنکه آنها را به صف کردند، با شلیک از پشت سر به قتل رساندند.

همانگونه که گفتم، از صحبت راجع به این مباحث اجتناب می کردیم. ولی یک عنوان به شدت مرا آزار می داد. بازداشت و زندانی کردن محمد الزین مقلب به ابو دجانه که همچنان از سرنوشتش بی اطلاع بودم.

ابو دجانه از هسته های اولیه داعش در رقه بود که نقش بسزایی در شکل گیری و اعلام موجودیت رسمی آن رمضان سال ۲۰۱۴ میلادی داشت. از هرکس سراغ او را می گرفتم، با سکوت پاسخم را می داد.

آنچه تعجبم را به وحشت تبدیل می کرد، زیاد کردن تعداد بازداشت ها و سکوتی بود که ملزم به رعایت آن شده است بودیم. از جهتی احترام بعضی به ابو بکر البغدادی به حدی رسیده بود که او را تبدیل به بت کرده بود. تمام این مباحث را گفتن اینکه البغدادی از این پرسشها و رخدادها بی اطلاع هست، جهت خود حل و فصل می کردم.

بطور مستمر رسانه ها را رصد می کردم تا از خبرهایی که راجع به ما منتشر می شد، مطلع شوم. تمام دنیا از ما وحشت دادند. درحالی که آنچه راجع به داعش نقل می شد، با حقیقت امر تفاوت بسیار داشت.

اوضاع مردم در رقه اصلا خوب نبود. هر روز زنانی که مجبور به پوشیدن نقاب و پوشش سر تا پا سیاه بودند، ساعت ها در صف های طولانی با ظرف های خالی در دست منتظر می ماندند تا آشپزخانه رایگان داعش در محله «الثکنه» یه کفکیر برنج به دست آورند.

روی تمام اینها چشم می پوشیدم تا هرگز خوش حالی زندگی در رقه و لذت بردن از کیف و خوشی هایش را از دست بدهم. روزهایم به همین ترتیب می گذشت. یکی از روزهای جمعه جهت شرکت در نماز جمعه در مسیر مسجد «الفردوس» معروف به مسجد «تونسی ها» بودم که در نرسیده به مسجد تجمع مردم و توقف ماشین های آمبولانس و نیروهای حسبه توجه ام را جلب کرد.

پس از نماز جمعه امام جماعت علت این تجمع را تدارک جهت اجرای حد شرعی در مورد زنی بیان کرد که متهم به زنا شده است بود. به آنجا رفتم و جهت نخستین بار در مراسم اجرای حد شرعی که سنگسار کردن آن زن بود شرکت کردم.

در اول صف قرار گرفتم تا به آن زن نزدیک باشم. حدودا ۵۰ ساله نشان می داد. بسیار چاق بود، به آسانی لرزش بدنش دیده می شد. با سنگ های متوسطی که جهت زدن به وی جمع شده است بودند، فاصله چندانی نداشت.

قاضی شرع سریع حکمش را جهت اجرا خواند. فاصله زیادی با او نداشتم. قاضی شرع از او خواست، آخرین وصیتش را انجام دهد. زن گفت، وصیتی ندارد، ولی تشنه است.

گوشه ای از نقابش را کنار زد. با ولع آب می خورد. قبل از برگرداندن ظرف آب، با لهجه محلی ساکنان رقه، در حالی که به زحمت صحبت می کرد، قسم خورد که بی گناه هست، ولی بی فایده بود. اجرای حد سنگسار کردن شروع شده است بود.

سنگ ها از همه طرف بدن او را نشانه گرفته بودند. ابتدا روی زانو خم شد، بعد شروع به فریادهای دیوانه وار کرد. صدای برخورد سنگ ها به استخوان هایش شنیده می شد. من نیز مثل کسانی که آنجا بودند، به او سنگ می زدم.

وقتی همه تصور می کردند، رمقی جهت زن نمانده و در شرف مردن هست، یکباره از زمین بلند شد و با سرعت تمام شروع به دیدون به سمت تجمع کنندگان کرد که راه را جهت فرار باز می کردند.

در میان تعجب قاضی شرع و عنصرهای حسبه وارد نزدیکترین منزل به محل اجرای حکم شد. عنصرهای حسبه تلاش کردند، با توسل به زور او را از منزل بیرون بکشند. ولی قاضی شرع آنها را از هرگونه اقدام بازداشت و با استناد به اینکه حکم در حق وی اجرا شده است و قابل تکرار نیست، از صاحب منزل خواست او را جهت انتقال به بیمارستان و مداوا تحویل دهد.

اما صاحبخانه با التماس خواست، از تحویل او چشم پوشی کند. بلاخره قرار شد، صاحبخانه شخصا زن را به بیمارستان برساند. این اتفاق نشان داد که علی رغم زور و قدرت داعش و سیطره این گروه بر آنها، همچنان پشت یکدیگر بودند.

اخبار بین الملل – مشرق

واژه های کلیدی: زندگی | تونسی ها | اخبار بین الملل

تصاویر ، دخترانی که عاشق داعشی‌ها می‌شوند

تصاویر ، دخترانی که عاشق داعشی‌ها می‌شوند


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs